تبعید آفرینش به غربت؛ مهاجرت با هنرمند چه می‌کند؟

دنیای مقالات ۱۴۰۵/۳/۲۷

خبر مرگ مرجان ساتراپی مانند شکستن آینه‌ای در باد بود؛ هر کس تکه‌ای از آن را برداشت و تصویری از او و جهانش را بازتاباند.

درگذشت او برای بسیاری از ایرانیان، یادآور سرنوشت نسلی از نویسندگان و هنرمندان است که دور از ایران زیستند، آفریدند، به شهرت رسیدند یا به حاشیه رانده شدند، اما هرگز پیوند خود را با سرزمین‌شان از دست ندادند.

تجربه زیسته هنرمند ایرانی در تبعید، از صادق هدایت و غلامحسین ساعدی تا بهرام بیضایی، شهرنوش پارسی‌پور و بسیارانی دیگر، نشان می‌دهد بهای تبعید و آفرینش در غربت برای هر فرد به شکلی متفاوت رقم می‌خورد؛ تجربه‌ای که با از دست دادن زبان، مخاطب، شبکه‌های عاطفی و زیست‌بوم فرهنگی و روانی گره خورده است.

طی ساعت‌های گذشته، کمتر نویسنده، شاعر، روزنامه‌نگار یا فعال فرهنگی ایرانی، خبر درگذشت مرجان ساتراپی را بی‌واکنش گذاشته است.

 

 

او در میان نسل‌های مختلف هنرمندان ایرانی مهاجر، از معدود افرادی بود که نه در حاشیه نشست، نه ارتباطش را با مخاطب از دست داد و نه مجال داد انزوای فرهنگی فرسوده‌اش کند. از دل تجربه انقلاب، جنگ، مهاجرت و نوستالژی، رمان “پرسپولیس” را خلق کرد؛ اثری که زندگی یک دختر نوجوان ایرانی را به روایتی جهانی از آزادی، هویت و مقاومت تبدیل کرد.

 

“پرسپولیس” به بیش از ۲۵ زبان ترجمه شد، نسخه انیمیشن آن در سال ۲۰۰۷ جایزه هیئت داوران جشنواره کن را به دست آورد و سال بعد به‌عنوان نماینده رسمی فرانسه راهی رقابت اسکار شد. ساتراپی طی دو دهه بعد یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های فرهنگی فرانسه بود؛ نویسنده، کارتونیست و فیلمسازی که هم‌زمان در مرز میان ایران و جهان ایستاده بود.

 

خبر مرگ مرجان ساتراپی مانند شکستن آینه‌ای در باد بود؛ هر کس تکه‌ای از آن را برداشت و تصویری از او و جهانش را بازتاباند.

درگذشت او برای بسیاری از ایرانیان، یادآور سرنوشت نسلی از نویسندگان و هنرمندان است که دور از ایران زیستند، آفریدند، به شهرت رسیدند یا به حاشیه رانده شدند، اما هرگز پیوند خود را با سرزمین‌شان از دست ندادند.

 

تجربه زیسته هنرمند ایرانی در تبعید، از صادق هدایت و غلامحسین ساعدی تا بهرام بیضایی، شهرنوش پارسی‌پور و بسیارانی دیگر، نشان می‌دهد بهای تبعید و آفرینش در غربت برای هر فرد به شکلی متفاوت رقم می‌خورد؛ تجربه‌ای که با از دست دادن زبان، مخاطب، شبکه‌های عاطفی و زیست‌بوم فرهنگی و روانی گره خورده است.

طی ساعت‌های گذشته، کمتر نویسنده، شاعر، روزنامه‌نگار یا فعال فرهنگی ایرانی، خبر درگذشت مرجان ساتراپی را بی‌واکنش گذاشته است.

 

 

او در میان نسل‌های مختلف هنرمندان ایرانی مهاجر، از معدود افرادی بود که نه در حاشیه نشست، نه ارتباطش را با مخاطب از دست داد و نه مجال داد انزوای فرهنگی فرسوده‌اش کند. از دل تجربه انقلاب، جنگ، مهاجرت و نوستالژی، رمان “پرسپولیس” را خلق کرد؛ اثری که زندگی یک دختر نوجوان ایرانی را به روایتی جهانی از آزادی، هویت و مقاومت تبدیل کرد.

 

“پرسپولیس” به بیش از ۲۵ زبان ترجمه شد، نسخه انیمیشن آن در سال ۲۰۰۷ جایزه هیئت داوران جشنواره کن را به دست آورد و سال بعد به‌عنوان نماینده رسمی فرانسه راهی رقابت اسکار شد. ساتراپی طی دو دهه بعد یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های فرهنگی فرانسه بود؛ نویسنده، کارتونیست و فیلمسازی که هم‌زمان در مرز میان ایران و جهان ایستاده بود.

 

مرجان ساتراپی؛ نویسنده، کارتونیست و برنده جشنواره کن ایرانیمرجان ساتراپی؛ نویسنده، کارتونیست و برنده جشنواره کن ایرانی

مرجان ساتراپی: هیچ دیکتاتوری ابدی نیستعکس: Tiziana Fabi/AFP

اهمیت او اما تنها به موفقیت‌های هنری محدود نمی‌شد. مخالفت آشکارش با جمهوری اسلامی، حمایت‌های بی‌وقفه‌اش از جنبش “زن، زندگی، آزادی” و نپذیرفتن نشان “لژیون دونور” فرانسه در اعتراض به سیاست‌های فرانسه در قبال ایران، از او چهره‌ای آشکار ساخت که در برابر ستمِ قدرت اهل مماشات نبود؛ زیرا قویاً باور داشت: “هیچ دیکتاتوری ابدی نیست.”

 

آیا موفقیت رهایی‌بخش است؟

مرگ ساتراپی در ۵۶ سالگی شوکی دیگر بر جامعه فرهنگی ایران و مخاطبان هنر ایرانی وارد کرد. خانواده او از تاب نیاوردن فقدان همسرش به‌عنوان دلیل مرگ سخن گفته‌اند و خود او در صفحه اینستاگرامش تنها چند پست باقی گذاشته است: تصویر توبیاس، همسرش و جمله‌ای که چون یک پاسخ، با کلماتی مؤکد در صفحه برجای ایستاده است: “به خاطر اینکه من، عشق زندگی‌ام را از دست دادم.”

 

سرور کسمایی؛ نویسنده و مترجم ایرانی مقیم فرانسهسرور کسمایی؛ نویسنده و مترجم ایرانی مقیم فرانسه

سرور کسمایی: پاریس بسیاری از هنرمندان ایرانی را در دل خاک خود جا داده است؛ انگار دارم رفتن‌ها را می‌شمارمعکس: Private

سرور کسمایی، نویسنده و مترجم ایرانی مقیم فرانسه که بیش از دو دهه با مرجان ساتراپی دوستی داشته است، در گفت‌و‌گو با دویچه وله فارسی می‌گوید: «ساتراپی پس از درگذشت ماتیس ریپا با وجود برخورداری از حلقه‌ای گسترده از دوستان، نوعی تنهایی درونی را حمل می‌کرد؛ این دو به هم وابستگی عمیقی داشتند. خود مرجان همیشه می‌گفت ما دو خارجی از دو فرهنگ مختلف بودیم که به پاریس پرتاب شدیم، همدیگر را پیدا کردیم و در کنار هم خودمان را ساختیم.»

 

اینترنت بدون سانسور با سایفون دویچه‌ وله

 

کسمایی با اشاره به چهره‌های فرهنگی مهاجر می‌افزاید: « پاریس بسیاری از هنرمندان ایرانی را در دل خاک خود جا داده است؛ از صادق هدایت گرفته تا امروز مرجان ساتراپی. انگار دارم رفتن‌ها را می‌شمارم تا نوبت خودم برسد. نسل‌های پیش از خودم، از شاهرخ مسکوب که در تنهایی زیست و با مشکلات بسیار روبه‌رو بود، تا دیگران که بار غربت را عمیقاً احساس می‌کردند. این‌ها آدم‌هایی بودند که بخشی از تحصیلاتشان را در فرانسه گذرانده بودند، زبان می‌دانستند و همچنان می‌نوشتند، اما تبعید و دوری از ایران بخشی از زندگی روزمره‌ و درد بزرگ‌شان بود.»

 

کسمایی با اشاره به اینکه در نسل‌های گذشته، دوری، تنهایی و افسردگیِ تبعید تجربه‌ای تکرارشونده بوده است، تأکید می‌کند که ساتراپی را نمی‌توان در چارچوب نسل‌های پیشین هنزمندان در تبعید قرار داد: «مرجان با نسل‌های پیشین تفاوت داشت. او در فرانسه جا افتاده بود و جایگاه هنری مهمی پیدا کرده بود. همین که تقریباً همه رسانه‌ها، هنرمندان و سیاستمداران درباره او نوشته‌اند و سخن گفته‌اند، نشان می‌دهد که او در این جامعه به دستاوردهای مهمی رسیده بود.»

 

این نویسنده و مترجم ساکن فرانسه که از زمان انتشار جلد نخست “پرسپولیس” در سال ۲۰۰۰ با ساتراپی آشنا شده است، او را هنرمندی می‌داند که هرگز رابطه خود را با ایران قطع نکرد. به گفته او، ساتراپی همواره تحولات ایران را دنبال می‌کرد و از موقعیت و اعتبار خود در فرانسه برای بازتاب صدای معترضان و فعالان ایرانی بهره می‌گرفت و این یکی دیگر از ابعاد زندگی این هنرمند را آشکار می‌سازد؛ موفقیت، شهرت، جوایز و تحسین عمومی، در عین حال که نمی‌توانند جایگزین بسترهای عاطفی شوند، هم‌زمان مسئولیت دیگری را نیز برای هنرمند به همراه دارند: دفاع از حقوق شهروندان جامعه.

 

در روایت کسمایی، ساتراپی هنرمندی سرسخت بود که هرگز اجازه نداد دشواری‌ها او را از مسیرش منحرف کنند: «فکر می‌کنم مرجان یکی از قوی‌ترین هنرمندانی بود که در این سال‌ها شانس دوستی با او را داشتم. زندگی بسیار سختی را در فرانسه آغاز کرد و از فراز و نشیب‌های فراوانی گذشت. اما اراده فوق‌العاده‌ای داشت؛ برای اینکه روایت‌هایش را منتشر کند و کار هنری‌اش را دقیقاً همان‌طور که خودش می‌خواست پیش ببرد.»