نگار جوادی نویسندهی ایرانی که در پی انقلاب ۱۳۵۷ از سرزمینش گریخت و در پاریس سکونت گزید، در رمان شایان توجهاش، دزاورینتال،[۱] گمگشتگی یک تبعیدی و تلاشِ وی را برای بازسازی خویش از رهگذر داستانهای خانوادگی، به زیبایی ترسیم مینماید. کتاب او چهار نسل از صدرها را در برمیگیرد؛ از جد آنها منتظمالملک که خانِ زمینداری در مازندران بود، تا دخترش نور، تا شش پسرِ نور و از آن میان داریوش، پدر کیمیا، راوی داستان.
نخستین بار، در اتاق بیروح یکی از کلینکهای زایایی پاریس، با کیمیا روبهرو میشویم. در میان زوجهای آرزومندی که در فضای نژند بیفرزندی تنگهم نشستهاند، سرگذشتِ خانوادهاش را در پیوند با تاریخ ایران بازمیگوید. حس بیگانگی در میان صدرها چیز تازهای نیست؛ بسی پیش از جابهجایی جغرافیاییشان هم آن را در میان خود داشتهاند. منتظمالملک که پس از برافتادن قاجارها زمینهایش مصادره شد، در قزوین سکونت میگزیند و دربارهی تبعید شعر میسراید. نوهاش، داریوش که یک کنُشگر سیاسیست، کشش شدیدی به محو شدن دارد. «در کنار او میزیستیم»، دخترش مینویسد، «رشد کردیم، خوردیم، امتحانهامان را دادیم، در ورودی خانه را باز کردیم، بیمار شدیم، دیپلممان را گرفتیم و در ورودی خانه را بستیم؛ و او متوجهی هیچچیز نشد. برادر داریوش که به عموی شمارهی دو شهرت دارد و پاسدار اسطورههای خانواده، است، «در دام یک دروغ گرفتار شده است»: او ازدواج کرده و فرزندانی دارد، اما همجنسگراست؛ آنهم در کشوری که همجنسگرایی غایتِ انحرافهاست. ادامهی مطلب