دورِ فلکی یکسره بر مَنهَجِ عدل است
خوش باش که ظالم نَبَرد بار به منزل…
و ما تباه شدیم؛ چرا که دولتها یکی پس از دیگری آمدند و گِرِهی از این کلافِ سر در گمِ مدیریتِ فرهنگی باز نشد. بهراستی از تئاترِ ایران چه مانده است؟ از هنرِ درامنویسی و بالندهگیِ آن در این مرز و بوم چه مانده است؟ از شرافت و آزادهگی و حقخواهی چه مانده است؟ ما چه داریم که به آیندهگان بسپاریم؟ مدیرانِ کوچک و کملیاقت یکی پس از دیگری میآیند، دروغ میگویند، جشنوارههای بیخاصیت برگزار میکنند، آمارِ کذب میدهند، چند صباحی مدیریت میکنند و سپس میروند. از دولت و مراکزِ وابسته به دولت هم امیدی نیست؛ چرا که آنان حافظانِ وضعِ موجودند. دلخوش بودیم به خانهی قشنگمان، خانهای که پول در آن اهمیتی نداشته باشد، خانهای که با حقِ









